رضا قليخان هدايت

2132

مجمع الفصحاء ( فارسي )

من تولا به على دارم كز تيغش * بر منافق شب و بر شيعه نهار آيد فضل بر دود ندانى كه بسى دارد * نور اگر چند همى زير غبار آيد على و عترت او شهر نبى را در * خنك آن را كه درين ساخته دار آيد و له ايضا چون به نقطهء اعتدالى بازگردد روز و شب * روزگار اين عالم فرتوت را برنا كند ابر بارنده زبر چون ديدهء عروه شود * چون به زيرش گلرخان چون عارض عفرا كند نرگس و گل را كه ناپيدا شدند از جور دى * عدل فروردين نگر تا چون همى پيدا كند دشت ديباپوش گردد ز اعتدال روزگار * زان همى بر عدل ايزد وعدهء ديبا كند روى صحرا پوشد از خور حلهء زربفت زر * چون بشب زين كوى تيره‌روى زى صحرا كند بر كه مشرق چو طاوسى برآيد بامداد * بر كه مغرب شبانگه خويشتن عنقا كند و له ايضا صبا باز با گل چه بازار دارد * كه هموارش از خواب بيدار دارد برويش همىبردمد مشك سارا * مگر راه بر طبل عطار دارد چو بيمارگون شد ز غم چشم نرگس * مر او را همى لاله تيمار دارد نگه كن سحرگاه بر دشت سيمين * به زير اندرون در شهوار دارد چه نالد همى پيش گل زار بلبل * كه از زاغ آزار بسيار دارد ز بلبل زره‌پوش گشتند ازيرا * مگر باغ با زاغ پيكار دارد كنون سبز گلبن عقيق و زمرد * ازين گنبد پر ز زنگار دارد عروس بهارى كنون از بنفشه * به سر جعد و وز لاله رخسار دارد نگويم كه طاوس نر است گلبن * كه گلبن همى زين سخن عار دارد نه طاوس نر راست بال از زمرد * نه از سرخ ياقوت منقار دارد نهاده به سر در چمن تاج نرگس * به دست اندرون كرده دينار دارد بيا تا كه ببينى شكفته عروسى * كه زلفين عارض به خروار دارد